آدم برفی

چند روزه با شروع بارون که این همه منتظرش بودیم صدرا جونم چشم دوخته به آسمون همش میگه چرا مامان برف نمیاد بریم ادم برفی درست کنیم بریم برف بازی و همچنان منتظریم که برف بیاد

عصر جمعه دردونه بهم گفت مامان خاله فریبا جون گفته باید ادم برفی درست کنیم بهش گفتم خب تو دفترت ننوشته میخوای برات درست کنم ببری با خودت گفت نهذ باید ادم برفی واقعی درست کنیم که بتونیم بگیریم دستمون فک کردم شاید منظورش اینه که برف بیاد ادم برفی درست کنه رفت و دیروز صبح موقع رفتن با گریه بهم گفت مامان واسه من ادم برفی درست نکردی دوستام ادم برفی درست کردن اوردن و من  اخه صدرایی الان داری میگی پس چرا هیچی ننوشتن تو دفترت باش من زنگ میزنم از خاله میپرسم واست درست میکنه فردا ببر این شد که زنگ زدم مهد و با کمال احترام خاله فریبا جون گفتن ما این موارد را نمینویسیم تو دفتر بچه ها و داریم اموزش میدیم ببینیم چقدر اطلاعات را انتقال میدن آخه عزیز من بچه من تازه اومده اونجا ۲ ماهه منم که نمیدونم شما این روشتونه حداقل زودتر بگین که بچه من ۲ روز غصه نخوره و فک نکنین من کم توجهی کردم

اینا رو گفتم که داشته باشید ما دیروز پروژه ادم برفی داشتیم حداقل واسه ۲ ساعت دوستم پیشنهاد داد که رو مقوا بکش و بعد پنبه بچسبون و باقی کارا تا اومدیم بکشیم صدرا جون دستور فرمودند که نه اینطوری نیست باید رو مقوا بشینه باید پنبه رو اینجوری بزاری و گذاشتیم و چسباندیم کوهی از پنبه و بعد با تلاش فراوان سر و مو و کلاه و شال و چشم و لب خندان و دست و دکمه لباس  تا رسیدیم به مماغش  وروجک میگه مامان باید هویج بزاریم میگم عزیزم اخه هویج سنگینه نمیشه به این چسبوند خنده دار میشه و کلی باهم میخندیم بعد میگه مامانی من با این کاغذای رنگی واسش دماغ پینیکیو درست میکنم و اونم میزاریم میبینیم نمیشه یهو میگم وروجک یه فکری برم یه خلال دندون بیارم رنگش کنیم میگه برو بیار اونقته که یه خلال دندونا نارنجی میکنیم و میشه مماغ ادم برفی حالا میگه میخوام خودمم یکی درتس کنم تنهایی و ۲ ساعت میبره و میچسبونه و یه بسته پنبه رو تموم میکنه تا یه ادم برفی بدون چشم و دهن فقط با یه مماغ درست میکنه و صبح میگه هر دوشونا باید ببریم .

تیکه های بامزه:

مامان بیا پیشم بخواب حالا بیا بغلت کنم ببین هیچکی اینطوری مامانشو بغل نمیکنه و محکم با دستای کوچیکش سعی میکنه سرمو بگیره تو بغلش

میگم خدایا شکرت که پسرم اینقدر خوبه ممنون که پسر به این خوبی بهم دادی خوشش میاد از این جمله و هی میاد میگه مامان ببین چه پسر خوبیم بازم بگو خدایا ممنون

افشان جونم بدو بیا کمک سوال خصوصی مطمئنن جواب خوب واسش داری

 

من اومدم بدوین بیایین

 

 

 

 

 

مامان نگران نباش

مامان نگران نباش

این جمله ای بود که جمعه وقتی با خاله الهه مشغول کاری بودیم و داشتم میگفتم فک کنم درد داشته باشه یهو دیدم یه وروجک سرشو اورد وسط و گفت مامان نگران نباش من اینجام نترسیا اونوقت بود که  حملات مامان و خاله الهه واسه قورت دادنش شروع شد

میگم صدرا جون دیگه شب شده پاشو بریم خونه میگه نه الان زوده میخوام خونه مامانو بمونم بعد میره سراغ باباجون و میگه مامان میگه باید بریم و باباجون هم سریع میگه نه کجا میخوای بری مگه الان وقت رفتنه صب کن بعد شام برو اونقته که صدرا با کلی خوشحالی  میاد میگه مامان من با باباجون کار دارم میخوایم شام بخوریم و فیلم ببینیم تو اگه میخوای برو من همینجا میمونم فقط زود بیا

پنجشنبه ساعت ۱۱ امتحان داشتم از حدودای ۹.۳۰ گفتم صدرایی بیا اماده شو بریم مهد خاله مرضیه زود میاد دنبالت از اونجاییکه کمی سرما خورده بود سریع گفت من مهد امروز نمیرم میخوام خونه بمونم زنگ بزن خاله مرضیه بیاد پیشم بمونه میگم اخه خاله کار داره الان نمیتونه بیاد میگه پس زنگ بزن یکی بیاد پیشم بمونه یا اصلا تو برو من تنها میمونم

و این حرفها داشت موجب میشد که قید امتحان رو بزنم و نرم  که یهو یادم اومد پنجشنبه معمولا باباجون محمد تعطیله و کاری نداره زنگ زدم بهش و اومد یه ۳ ساعتی پیش صدرا موند کلی خوش گذرونده بود تا جایی که شنبه صبح صدار میگفت میشه امروز نرم مهد مامان زنگ بزن باباجون بیاد پیشم بمونه

دیروز وقتی رفتم مهد دنبالش میگه مامان امروز  کلی بهم خوش گذشت

مامانی بیا بریم کتاب بخونیم و شروع میشه کتاب خونی و داستان پردازیم حداقل واسه یه ساعت

بعد مامانی بریم کامیون بکشیم با کامپیتر (کامپیوتر)

حالا بیا تو دفتر نقاشی بکشیم وقتی میگم صدرایی من میکشم تو رنگ کن بعد از چند دقیقه رنگ امیری میگه مامان من خسته ام تو رنگش کن من نگاه کنم

 


تولد مامان زهرا

چه لذت بخشه وقتی صبح که چشاتا باز میکنه دو تا دست کوچیک رو صورت باشه و بهت بگه مامی جون تولدت مبارک قربونت بشم که اینقدر بزرگ شدی که با هر بهونه ای عشق رو بهم هدیه می دی

میگم صدرا جونم میخوای واسه مامان چی بخری میگه مامانی من آخه کوچولو هستم نمیتونم واست کادو بخرم  

اما نمیدونی که همین جملات کوتاه و قشنگت واسه مامان یه  دنیا ارزش داره

یه سال گذشت یه سالی که هر شب و روزش را در کنار تو و با عشق تو گذروندم  همچنان در آغوش هستی و شبها سر بر دستانم مینهی و تا طلوع خورشید نگاهت صبحی دیگر را نوید می بخشد

دوستت دارم دردانه وجودم

بازگشتیم

بازم یه مامان تنبل اومد بازم بنویسه مثل همیشه با کلی تاخیر

شاهدونه وبلاگم شاینا جونم تولدت مبارک عزیز دلم دخمل خوشگلم امیدوارم شاهد رشد و موفقیتت باشم

غزلکم عزیز خاله تولد تو هم مبارک خانوم خانوما چقدر کیف میکنم وقتی عکسای خوشگلتا با اون همه  زیور آلاتای که به خود میبندی میبینم و میخندم واسه خانوم شدنت

دلم واسه همتون تنگ شده بود واسه مارتیای گلم که با دیدنت چهره نازش حس میکنم یه مرد جلوم ایستاده با صلابت و جذاب

توت فرنگی گلم و سمیرا و عشقش سلوا جون و همه و همه

وقتی یاد روزهای پر از استرس و نگرانیهامون می افتم چشام پر میشه و خوشحالم که امروز در کنار هم هستیم و تمام دلهره هایمان تبدیل شده به شوق رشد و نمو و نگران پرورش و آموزش غنچه هامون هستیم

راستی مادر بودن جدا از استرس و نگرانی امکان پذیره ؟؟؟؟از وقتی جوانه زدنشان را احساس کردیم نگران فردا بودیم و این نگرانی همچنان همراهمان هست و خواهد بود

و اما این روزهای صدرا

خوشحالم  که به خوبی با محیط مهد منطبق شده باید تشکر کنم از دوست عزیزی که موجب شد صدرا رو به محیط شاد و مناسبی بیارم

میاد میشینه پای کامپیوتر و میگه مامان میخوام کامیون بکشم واسم نقاشی بیار 

میخوام پلیس بشم پس چرا من بزرگ نمیشم من کی قد بابا میشم چی باید بخورم تا زود بزرگ بشم و قوی بشم

اما گاهی خسته میشم از شیطنت هاش نمیدونم همه بچه ها تو این سن اینطورین یا نه

گاهی تبدیل میشه به یه بچه لج باز و حرف گوش نکن که به هیچ عنوان حرف گوش نمیده

نه از کسی خجالت میکشه و نه از کسی حرف شنوی داره

گاهی از دست شیطنت هاش اشکهام در میاد و نمیدونم شاید اشتباه میکنم خسته میشم و دلم واسه خودم تنگ میشه  اما بعد از گذشت 2 دقیقه وقتی میگه مامان خانومی ، مامی جونم دوست دارم ببخشید اذیتت کردم دیگه تکرار نمیشه میخوام بخورمش

آخه یه بچه سه ساله همچین با اون زبون کوچیکش ارومم میکنه که گاهی یادم میره واقعا 3 سالشه  

دایی سجاد 18 آذر رفت سربازی بعد از رفتنش صدرا گفت بیچاره مامانو گناه داره تنها شد مامان من دیگه خونه نمیام میخوام پیش مامانو بمونم تا تنها نمونه  

بعد از چند روز که بهش گفتم صدار جون دایی سجاد از سربازی برگشت در کمال ناباوری بهم گفت خوشحال شدم

یه شعر جدید یاد گرفته در مورد مادر دیشب داشت واسه خاله مرضیه میخوند خاله گفت صدرا جون میشه بگی اونه که ناز و عزیز و مهربونه خاله منه جای مامان من گفت نه هنوز شعر خاله یاد نگرفتیم این مخصوص مامانه

 امسال بردمش مراسم شیر خوارگان امام حسین و لباس علی اصغر تنش کردم اول مراسم که زیاد شلوغ نشده بود خیلی خوب بود چند بار از منبر بالا رفت و شده بود سوژه عکس عکاسا حتما تو پست بعدی عکساشا میزارم اما وقتی مراسم حسابی شلوغ شد دادش در اومد که من خسته شدم و بریم صدا اذیتم میکنه

نه عروسی  میاد نه عزا صدای بلند اذیتش میکنه

آش هم میزنه میگم صدرا جون واسه کی دعا کردی میگه واسه دایی امیر سال گذشته میگفت واسه خاله مرضیه امسال شد دایی امیر سال آینده ببینم به کی میرسه

از بازی کردن که خسته میشه میگه مامان من خسته شدم عرق کردم اینقدر رانندگی کردم

و بعد من درو وا کردم ببینم کی شیطونی میکنه اگه شیطونی کنین من میرما

داریم باهم بازی میکنیم بهم میگه هر چی میخوای بگو من برات بخرم چی میخوای میگم تو رو میخوام میگه من مگه خوراکیم

باید زود برم سرکار دیرم شده مامان منتظرم بمون تا بیام عجله نکنیا

من صدرام تازه بلدم رانندگی کنم

راستی همچنان پستونک میخوره وقتی صبحها داریم میریم میره چند بار میخوره و دوباره میزاره تو یخچال دوباره بر میگرده میره یکم دیگه میخوره بازم میاد بعد میگه بریم با خودش نمیبره بیرون اما وقتی بهش میرسه به حدی با شوق میخوره که دلم نمیاد بهش ندم

یه وابستگی شدید هم نداره که نتونستم جداش کنم از ....... واقعا موندم چیکار کنم هر کاری میکنم فایده نداره حتی فلفلم زدم بازم گرفت و بهم گفت برو بشورش چرا فلفل زدی