دندونپزشکی

دیروز رفتیم دندونپزشکی واسه پالپوتومی دندون اما از این قطره اهن که چه بر سر دندونای فسقل من اوردن هفته گذشته وقتی ویزیت دندونپزشکی مهد انجام شده بود و نوشته بودن باید مراجعه کنی واسه ترمیم و پالپوتومی تعحب کردم یه بچه سه ساله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد با دکترس مشورت کردم گفت که باید سریع اقدام کنم و متعجب بودم از این اتفاق میگم دکتر صدرا شیر زیاد میخوری تقریبا روزی یه لیتر مسواک هم میزنه خیلی هم حواسم به دندوناش هست حتی از نوزادی واسش مسواک میزدم پس جرا بهم میگه مگه اهن نخورده گفتم تا دلتون بخواد چاره ای نداشتم انوع و اقسام اهن ها رو خورده باید میخورد باید بخوره چون مینوره ....گفت خب همینه دیگه اهن قاتل دندونه

اما دیروز اولش که متوجه نبودی کلی با خانم دکتر دندونپزشک بازی کردی و خوشت اومد اما وقتی نوبت به بیحسی رسید غوغا به پا کردی بمیرم برات خیلی اشک ریختی بهر حال یکی از دندونات ترمیم شد و دندون بعدی دو ماه بعد

سه شنبه هم مهد دعوتمون کرده بود به جنگ شادی

خوش گذشت و کلی خوشت اومد اما وقتی واسه انجام مسابقه رفتی رو سن و برنده نشدی و اومدی پایین و بچه های دیگه جایزه گرفتن شروع کردی به گریه و لج بازی هر چی بهت گفتم صدرا جونم رفتیم بیرون واست جایزه میخرم میگفتی نه که بالاخره هاله جون دیدتو یه جایزه بهت داد

خوشحالم از اینکه تو جمع خجالت نمیکشی از اینکه میتونی از خودت دفاع کنی و حرفتا بزنی و امیدوارم در اینده رفتاری اینچنین با احترام داشته باشی

دوست دارم دلبرکم

امروز ارشیوتا مرور کردم فک کنم نیاز به بازبینی داره فعلا تا مرداد ۸۶ مرور کردم تا بعد

 

بزرگ میشم

منو یادتون مونده دوست جونام هنوز یه سالم نشده بودا

امروز تو راه پله:

صدرا : مامان دیگه دارم بزرگ میشم دارم قد تو میشم

مامان : اره قربونت بشم دیگه داری مرد میشی

صدرا : من بزرگ بشم بازم پسرت هستم یعنی تو وقتی بزرگ بشم مامانم هستی

مامان : فدات شم تو بزرگ هم بشی عشق منی و من تا همیشه مامانتم حتی وقتی بابا و باباجون بشی

فدای اون ذهنت بشم که پر از سواله و با کلمات بازی میکنی و جمله های فوق العاده میگی

باباجونم تولدت مبارک

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

چطور میتونم به چشمای زیبا و کنجکاوت بگم منظرهای کریه این دنیا رو نبین ..چطور به ذهن کنجکاوت بگم نپرس

چه جوابی به سوالت بدهم وقتی مردی را میبینی که در لابلای زباله های مهد میجرخد و ......جمع آوری میکند و درون کیسه اش میگذارد وقتی میپرسی مامان اون آقاهه داره چیکار میکنه چه جوابی بهت بدم چی بگم وقتی روی برگردانده ام تا شرم را در صورت مردی که سرش را بالا نمی اورد نبینم ....چه جوابی به این سوالت که مامان اون زباله ها را با خودش کجا میبره بهت بدم چی بگم .....

ای کاش میتونستم بهت بگم چشماتو و ببند و  زشتیهای این دنیا رو نبین ای کاش توان این را داشتم که .......

پسر نازنینم در اول راه هستی و انقدر چشمهایت در دوران های مختلف نا هنجاریهای اجتماع را خواهی دید اما امیدوارم بتوانیم.......

امروز میخوام یه مطلبی بنویسم که در اینده نه چندان دور با خوندنش این روزهایمان تداعی شود . دوست عزیزم که همچون خواهری عزیز همیشه در کنارم است این روزها ، روزهای پر ماجرا و پر تنش خواستگاری و ازدواج را سپری میکند زهرای عزیزم ارزو میکنم خوشبختی همچون اطلسی زیبا در زندگیت باشد اما صحبتهای امروزمون منا به فکر فرو برد نمیدونم چرا ما ادما اینگونه ایم ایا واقعا ارزش انسان و زن یا مرد به مهریه اوست قطعا نه پس چرا انقدر برایمان و خانواده هایمان مهم و حیاتی است سوال خوبی ازم پرسیدی بهم گفتی تو اگر صدرا رو بخواهی زن بدی یه دختری مثل من چقدر مهرش میکنی جوابی که بهت  دادم بدون تامل بود اما کاملا درست و حرف دلم بود اگر دختری همچون تو باشد با تمام ویژگیهای مثبت اخلاقی و احتماعی و خانوادگی و ...... بر روی چشمم میگذارمش بهت گفتم مهریه هیچ ارزشی ندارد هر چقدر دختر گفت میشود مهرش این را حقیقت محض گفتم مینویسم تا یادم بماند زمانی که پسرکم قلبش را در سودای عشقی حقیقی نهاد یادم بماند که برای انتخابش ارزش قائل شوم و او رو چون خود بستایم

دغدغه های مادرانه انقدر زیاد است که گاهی فکر میکنم دیگر توان ندارم

امروز ساعتها نقاشی کشیدیم و 20 گرفتیم از دستان کوچکش

فردا اول اسفند است اول اسفندی که سرشار از عشق است ..بابا جون عزیز تر از جانم رسیدن به نیم قرن تجربه و زندگی بر تو و ما مبارک .. دوستت داریم و با تمام وجود برایت ارزوی سلامتی میکنیم ....سایه پر مهرت همیشه ایام مستدام و گوهر وجودمان بهره مند از عشق نابت

همیشه الگویم بوده ای در صبر و شکیبایی و تلاش ....یاد قصه هایت بخیر قصه شبهای امتحان که میخواستی ما زود بخوابیم تا بتونی به درس و کنفرانس و امتحان و دانشگاه برسی ....قصه مورچه ای که میرفت و میرفت اما هیچ گاه به مقصد نمیرسید و ما در پی همین رفتن ها به خواب فرو میرفتم

و امروز صدار بیش از همیشه عاشق و دلباخته ات انقدر برایش عزیزی که از شنیدن صدایت به عرش میرسد و با صدای نازش می گوید باباجون چقدر من خوشبخت شدم که صداتا شنیدم

تولدت مبارک .