چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
چطور میتونم به چشمای زیبا و کنجکاوت بگم منظرهای کریه این دنیا رو نبین ..چطور به ذهن کنجکاوت بگم نپرس
چه جوابی به سوالت بدهم وقتی مردی را میبینی که در لابلای زباله های مهد میجرخد و ......جمع آوری میکند و درون کیسه اش میگذارد وقتی میپرسی مامان اون آقاهه داره چیکار میکنه چه جوابی بهت بدم چی بگم وقتی روی برگردانده ام تا شرم را در صورت مردی که سرش را بالا نمی اورد نبینم ....چه جوابی به این سوالت که مامان اون زباله ها را با خودش کجا میبره بهت بدم چی بگم .....
ای کاش میتونستم بهت بگم چشماتو و ببند و زشتیهای این دنیا رو نبین ای کاش توان این را داشتم که .......
پسر نازنینم در اول راه هستی و انقدر چشمهایت در دوران های مختلف نا هنجاریهای اجتماع را خواهی دید اما امیدوارم بتوانیم.......
امروز میخوام یه مطلبی بنویسم که در اینده نه چندان دور با خوندنش این روزهایمان تداعی شود . دوست عزیزم که همچون خواهری عزیز همیشه در کنارم است این روزها ، روزهای پر ماجرا و پر تنش خواستگاری و ازدواج را سپری میکند زهرای عزیزم ارزو میکنم خوشبختی همچون اطلسی زیبا در زندگیت باشد اما صحبتهای امروزمون منا به فکر فرو برد نمیدونم چرا ما ادما اینگونه ایم ایا واقعا ارزش انسان و زن یا مرد به مهریه اوست قطعا نه پس چرا انقدر برایمان و خانواده هایمان مهم و حیاتی است سوال خوبی ازم پرسیدی بهم گفتی تو اگر صدرا رو بخواهی زن بدی یه دختری مثل من چقدر مهرش میکنی جوابی که بهت دادم بدون تامل بود اما کاملا درست و حرف دلم بود اگر دختری همچون تو باشد با تمام ویژگیهای مثبت اخلاقی و احتماعی و خانوادگی و ...... بر روی چشمم میگذارمش بهت گفتم مهریه هیچ ارزشی ندارد هر چقدر دختر گفت میشود مهرش این را حقیقت محض گفتم مینویسم تا یادم بماند زمانی که پسرکم قلبش را در سودای عشقی حقیقی نهاد یادم بماند که برای انتخابش ارزش قائل شوم و او رو چون خود بستایم
دغدغه های مادرانه انقدر زیاد است که گاهی فکر میکنم دیگر توان ندارم
امروز ساعتها نقاشی کشیدیم و 20 گرفتیم از دستان کوچکش
فردا اول اسفند است اول اسفندی که سرشار از عشق است ..بابا جون عزیز تر از جانم رسیدن به نیم قرن تجربه و زندگی بر تو و ما مبارک .. دوستت داریم و با تمام وجود برایت ارزوی سلامتی میکنیم ....سایه پر مهرت همیشه ایام مستدام و گوهر وجودمان بهره مند از عشق نابت
همیشه الگویم بوده ای در صبر و شکیبایی و تلاش ....یاد قصه هایت بخیر قصه شبهای امتحان که میخواستی ما زود بخوابیم تا بتونی به درس و کنفرانس و امتحان و دانشگاه برسی ....قصه مورچه ای که میرفت و میرفت اما هیچ گاه به مقصد نمیرسید و ما در پی همین رفتن ها به خواب فرو میرفتم
و امروز صدار بیش از همیشه عاشق و دلباخته ات انقدر برایش عزیزی که از شنیدن صدایت به عرش میرسد و با صدای نازش می گوید باباجون چقدر من خوشبخت شدم که صداتا شنیدم
تولدت مبارک .