ما اومدیم

صدرای نازنینم با اینکه خیلی دیر فرصت به نوشتن کردم اما در روزهای گذشته چندین بار نوشتم و ناگهان حذف شد

پسر نازنین این مدت خیلی گرفتار بودم مشکلات هر روزه اداره بیقراریهای تو در آمدن مرواریدهای سفید کوچکت - تب ویروسی که یک هفته طول کشید همه و همه به حدی به من فشار آورد که از همه چیز بریده بود تا جایی که درخواست استعفایم را نوشتم و گفتم دیگر نیم آیم اما متاسفانه موافقت نشد نه  تنها از جانب اداره بلکه مامان جون و باباجون هم موافق نبودن در نگاه همه میخواندم که باید صبور باش اما هیچ کدام نمیدانند که وقتی صبحها نمیخواهی از آغوشم جدا شوی چه حالی میشم نمیدانند وقتی مامان جون باهات بازی میکنه تا گریه نکنی و من بتونم بیام چه برمن میگذرد

اما از روز تولدت

شب قبل از تولدت یعنی چهارشنبه عصر به همراه خاله مرضیه خونه رو مرتب کردیم و تزئین کردیم یه عالمه بادکنک و کاغذ رنگی  کلی خوشت اومده بود و ذوق میکردی

روز تولدت هم خیلی بهت خوش گذشت مدام دست میزدی و میرقصیدی و با شیطونیهای خاله مرضیه و خاله الهه شیطونی میکردی و ذوق

شب خوبی بود از فوت کردن کیک و کادو باز کردن و رقصیدن کلی لذت بردی اما از چاقو ترسیدی و همش گفتی جیززززززززززززززززجیز جیز

خیلی خوش گذشت اما از روز بعد 2 آذر تب ویروسی و اسهال و کلی اذیت تب خلی بالا که پایین نیمیومد مجبور شدم ساعت 3 شب ببرمت کلینیک اطفال اما چه فایده که بهت بروفن داد و با اون هم تبت نیافتاد و کلی اشک ریختم دوباره دکتر و ایندفعه شیاف استامینوفن 125 اما باز هم چاره کار نشد روز سوم دکتر  بهت شربت استامینوفن 6 سی سی به همراه یک و نیم شیاف تونست تبتا ÷ایین بیاره اما تا 7 روز تب کردی و تو این 7 روز یک کیلو نیم لاغر شدی و هیچی بجز شیر مادر نخوردی و باورم نمیشد که بشه من شب تا صبح چشم رو هم نزارم و بیدار بمونم باورش برام غیر ممکن بود تو و مامان جون با هم مریض شدین و این خیلی برام سخت بود

 اما رویدادهای مهم

 راه افتادی  پاهای نازنین و کوچیکت رو تونستی رو این زمین خاکی به تنهایی و بدون کمک گرفتن از ماما حرکت بدی دردونه ای وجودم فرشته کوچک زندگیم در عصر روز چهارشنبه 13 آذر تونست به تنهایی راه بره و چه شاد از این عمل میدویدی و راه می رفتی

 بوسیدن نیز از جمله کارهایی است که انجام میدهی اول تنها با بوسیدن مامان و مامان جون  شروع کردی و بعد دامنه این بوسیدن را گسترش دادی اما تنها کسانی را که دوست داشته باشی میبوسی اجباری در کار نیست

 بای بای کردن را به معنی واقعی آموخته ای

دوست داری به تنهایی غذا بخوری

عاشق حمام و آب بازی هستی

 دامنه لغاتت هم افزایش یافته

ماما

بابا

به به

د د (با فتحه به معنای بیرون رفتن)

 جیز

بووو

جیش

بیا بیا

بیده بیده

بابایم

برو

اینه

اونه

گل

 عاشقانه دوستت دارم و بدون تو حاشر نیستم لحظه ای تحمل کنم هنوز هم شبها در آغوشم میخوابی و از شیره جانم سیر میشوی و چه عشقی است در این عمل

پنجشنبه 21 آذر تولد دایی امیر بود و چه خوش گذشت به  تو جوجه کوچولو و چه عشقی در وجود تو و دایی نهفته بود که لقمه از دهن خودت میگرفتی و در دهان دایی میگذاشتی و جالبتر ازهمه دایی نیز با اشتها میخورد

 

صدرا جونم دوست دارم عزیز دلم

صدرا از آغاز تا یکسالگی (بدون شرح1)

 

 

روزی که صدرا تازه چشمای قشنگشا باز کرده بود اولین ثانیه های شروع زندگی

 

برمیگردیم سنجد

به زودی زود میام و گزارش تولد و عکساشا میدم

این مدت خیلی درگیر بودم

سیستم نداشتم

تو اداره اصلا تو اتاقم نبود به حدی کار داشتم شبکه اداره بلاخره راه افتاد وایرلس جمع شد و کابلی شدیم

صدرا جون سرمای شدیدی خورده بود بعد از تولد مریض شد تب بالا که خیی اذیتم کرد سه شب تا صبح بیدار بودم

۴ تا دندون آسیا با هم در حال بیرون آمدن هستن

و اینا همه صدرا را لج باز کرد و قند عسل مامان یک و نیم کیلو لاغر شد

و مهمتر از همه صدرا در یک اقدام توسط باباجون کچل شد پسرم شده شبیه ایکیوسان