9 سال از لحظه ایی که چشم به ساعت دوختم و عقربه ساعت بر روی 10:15 دقیقه ایستاده بود میگذرد ، 9 سال از لحظه ایی که چشم های نیمه باز و نیمه هوشیارم به صورتت افتاد و گوشهایم صدای گریه ات را شنیدن میگذرد و بعد گویا اطمینان از ورودت به دنیای خاکی مره به خواب برد ، خوابی که همراه با بیهوشی و جراحی همراه شد ، خوابی که به سختی به هوش آمدم و اشک امانم نمیداد ، خوابی که با دیدن عکست از دستان دایی مرتضی بیدار شدم

دردانه من امروز که در کنارم ایستاده ای انقدر مهربان و عاقل و باهوش هستی که با تمام وجود عاشقت هستم ، بالاتر از عشق مادری آیا عشقی هست؟

امروز خوشحالم که با تمام روزهایی که بر ما گذشت تو آنچنان در آرامش و آسایش بزرگ شده ای که بهت افتخار میکنم

امروز خوشحالم که در کنارت ، هم قدم و همراهت پدرت آقا سید قرار دارد ، پدر مهربونی که بهترین نعمت و هدیه خداست به ما و وجودش گرما بخش خانه سه نفره مان هست

صدرای من ، مرد 9 ساله من تولدت مبارک

تولدت مبارک مداح من ، میدونی وقتی همراه با پدر اوج میگیرید و به سینه میکوبید و مداحی میکنید گویا در آسمان سیر میکنم

وقتی صدای اذانت در خانه میپیچد و هنگامی که سجاده گشوده ایی و به نماز می ایستی فقط می تونم بگویم خدایا شکر

صدرای من هنوز هم ساعت 8 میخوابه ، صدرای من عاشق اسم علی اصغر ، عاشق علی اصغر امام حسین همان دردانه امام حسین که صدرا رو بهم هدیه داد

صدرا میگه مامان میخوام دو تا پسر داشته باشه و اسم پسر اولم علی اصغر باشه و اسم پسر دوم رو شما بزارید اخه نوه شماست

دردانه من تولدت مبارک