بازگشتیم
بازم یه مامان تنبل اومد بازم بنویسه مثل همیشه با کلی تاخیر
شاهدونه وبلاگم شاینا جونم تولدت مبارک عزیز دلم دخمل خوشگلم امیدوارم شاهد رشد و موفقیتت باشم
غزلکم عزیز خاله تولد تو هم مبارک خانوم خانوما چقدر کیف میکنم وقتی عکسای خوشگلتا با اون همه زیور آلاتای که به خود میبندی میبینم و میخندم واسه خانوم شدنت
دلم واسه همتون تنگ شده بود واسه مارتیای گلم که با دیدنت چهره نازش حس میکنم یه مرد جلوم ایستاده با صلابت و جذاب
توت فرنگی گلم و سمیرا و عشقش سلوا جون و همه و همه
وقتی یاد روزهای پر از استرس و نگرانیهامون می افتم چشام پر میشه و خوشحالم که امروز در کنار هم هستیم و تمام دلهره هایمان تبدیل شده به شوق رشد و نمو و نگران پرورش و آموزش غنچه هامون هستیم
راستی مادر بودن جدا از استرس و نگرانی امکان پذیره ؟؟؟؟از وقتی جوانه زدنشان را احساس کردیم نگران فردا بودیم و این نگرانی همچنان همراهمان هست و خواهد بود
و اما این روزهای صدرا
خوشحالم که به خوبی با محیط مهد منطبق شده باید تشکر کنم از دوست عزیزی که موجب شد صدرا رو به محیط شاد و مناسبی بیارم
میاد میشینه پای کامپیوتر و میگه مامان میخوام کامیون بکشم واسم نقاشی بیار
میخوام پلیس بشم پس چرا من بزرگ نمیشم من کی قد بابا میشم چی باید بخورم تا زود بزرگ بشم و قوی بشم
اما گاهی خسته میشم از شیطنت هاش نمیدونم همه بچه ها تو این سن اینطورین یا نه
گاهی تبدیل میشه به یه بچه لج باز و حرف گوش نکن که به هیچ عنوان حرف گوش نمیده
نه از کسی خجالت میکشه و نه از کسی حرف شنوی داره
گاهی از دست شیطنت هاش اشکهام در میاد و نمیدونم شاید اشتباه میکنم خسته میشم و دلم واسه خودم تنگ میشه اما بعد از گذشت 2 دقیقه وقتی میگه مامان خانومی ، مامی جونم دوست دارم ببخشید اذیتت کردم دیگه تکرار نمیشه میخوام بخورمش
آخه یه بچه سه ساله همچین با اون زبون کوچیکش ارومم میکنه که گاهی یادم میره واقعا 3 سالشه
دایی سجاد 18 آذر رفت سربازی بعد از رفتنش صدرا گفت بیچاره مامانو گناه داره تنها شد مامان من دیگه خونه نمیام میخوام پیش مامانو بمونم تا تنها نمونه
بعد از چند روز که بهش گفتم صدار جون دایی سجاد از سربازی برگشت در کمال ناباوری بهم گفت خوشحال شدم
یه شعر جدید یاد گرفته در مورد مادر دیشب داشت واسه خاله مرضیه میخوند خاله گفت صدرا جون میشه بگی اونه که ناز و عزیز و مهربونه خاله منه جای مامان من گفت نه هنوز شعر خاله یاد نگرفتیم این مخصوص مامانه
امسال بردمش مراسم شیر خوارگان امام حسین و لباس علی اصغر تنش کردم اول مراسم که زیاد شلوغ نشده بود خیلی خوب بود چند بار از منبر بالا رفت و شده بود سوژه عکس عکاسا حتما تو پست بعدی عکساشا میزارم اما وقتی مراسم حسابی شلوغ شد دادش در اومد که من خسته شدم و بریم صدا اذیتم میکنه
نه عروسی میاد نه عزا صدای بلند اذیتش میکنه
آش هم میزنه میگم صدرا جون واسه کی دعا کردی میگه واسه دایی امیر سال گذشته میگفت واسه خاله مرضیه امسال شد دایی امیر سال آینده ببینم به کی میرسه
از بازی کردن که خسته میشه میگه مامان من خسته شدم عرق کردم اینقدر رانندگی کردم
و بعد من درو وا کردم ببینم کی شیطونی میکنه اگه شیطونی کنین من میرما
داریم باهم بازی میکنیم بهم میگه هر چی میخوای بگو من برات بخرم چی میخوای میگم تو رو میخوام میگه من مگه خوراکیم
باید زود برم سرکار دیرم شده مامان منتظرم بمون تا بیام عجله نکنیا
من صدرام تازه بلدم رانندگی کنم ![]()
راستی همچنان پستونک میخوره وقتی صبحها داریم میریم میره چند بار میخوره و دوباره میزاره تو یخچال دوباره بر میگرده میره یکم دیگه میخوره بازم میاد بعد میگه بریم با خودش نمیبره بیرون اما وقتی بهش میرسه به حدی با شوق میخوره که دلم نمیاد بهش ندم![]()
یه وابستگی شدید هم نداره که نتونستم جداش کنم از ....... واقعا موندم چیکار کنم هر کاری میکنم فایده نداره حتی فلفلم زدم بازم گرفت و بهم گفت برو بشورش چرا فلفل زدی![]()
صدرا دردانه وجودم تویی که عشق را به من ارزانی دادی میخواهم از تو و لحظه لحظه رشدت بنویسم تا زمانی که در کنارت هستم