مامان نگران نباش

این جمله ای بود که جمعه وقتی با خاله الهه مشغول کاری بودیم و داشتم میگفتم فک کنم درد داشته باشه یهو دیدم یه وروجک سرشو اورد وسط و گفت مامان نگران نباش من اینجام نترسیا اونوقت بود که  حملات مامان و خاله الهه واسه قورت دادنش شروع شد

میگم صدرا جون دیگه شب شده پاشو بریم خونه میگه نه الان زوده میخوام خونه مامانو بمونم بعد میره سراغ باباجون و میگه مامان میگه باید بریم و باباجون هم سریع میگه نه کجا میخوای بری مگه الان وقت رفتنه صب کن بعد شام برو اونقته که صدرا با کلی خوشحالی  میاد میگه مامان من با باباجون کار دارم میخوایم شام بخوریم و فیلم ببینیم تو اگه میخوای برو من همینجا میمونم فقط زود بیا

پنجشنبه ساعت ۱۱ امتحان داشتم از حدودای ۹.۳۰ گفتم صدرایی بیا اماده شو بریم مهد خاله مرضیه زود میاد دنبالت از اونجاییکه کمی سرما خورده بود سریع گفت من مهد امروز نمیرم میخوام خونه بمونم زنگ بزن خاله مرضیه بیاد پیشم بمونه میگم اخه خاله کار داره الان نمیتونه بیاد میگه پس زنگ بزن یکی بیاد پیشم بمونه یا اصلا تو برو من تنها میمونم

و این حرفها داشت موجب میشد که قید امتحان رو بزنم و نرم  که یهو یادم اومد پنجشنبه معمولا باباجون محمد تعطیله و کاری نداره زنگ زدم بهش و اومد یه ۳ ساعتی پیش صدرا موند کلی خوش گذرونده بود تا جایی که شنبه صبح صدار میگفت میشه امروز نرم مهد مامان زنگ بزن باباجون بیاد پیشم بمونه

دیروز وقتی رفتم مهد دنبالش میگه مامان امروز  کلی بهم خوش گذشت

مامانی بیا بریم کتاب بخونیم و شروع میشه کتاب خونی و داستان پردازیم حداقل واسه یه ساعت

بعد مامانی بریم کامیون بکشیم با کامپیتر (کامپیوتر)

حالا بیا تو دفتر نقاشی بکشیم وقتی میگم صدرایی من میکشم تو رنگ کن بعد از چند دقیقه رنگ امیری میگه مامان من خسته ام تو رنگش کن من نگاه کنم