|
|
|
|
|
هشت ماه گذشت هشت ماه از اون روزی که عاشقانه در آغوشت کشیدم از اون روزی که عین یه انسان آموزش دیده دهان به سینه گذاشتی و شروع به شیر خوردن کردی گذشت با چنان مهارتی شروع به مکیدن کردی که گویا سالیان سال است این عمل را انجام داده ای و شیر خوردن را آموزش دیده ای و مامان جون عزیز با چه عشقی این عمل تو را از دیدگان سایر دور نگه می داشت که چشم نخوری باورش آسون نیست تو هشت ماهه که تمام زندگی من شدی تمام امید و عشق و علاقم بدون تو حاضر نیست ثانیه ای زندگی کنم تو این هشت ماه لحظه لحظه های با تو بودنا شکر خدا کردم و بزرگ شدنت واسم عین یه فیلم بوده اما همش نگرانم نگران از اینده نگرن از تربیتت و..... دیگه کلمه بابا را کامل می گ اما هنوزنمیتونی مامان بگی تند و تند چهار دست و پا میری و میخوای همه چیزو بزاری تو دهنت عاشق غذا خوردن هستی مخصوصا سوپ زیاد به فرنی و حریره تمایل نشون نمیدی صبحونه هم تخم مرغو با ولع خاصی میخوری که هوس برانگیزه روزایی که گذشت روزای خوبی نبود بازم من و بابایی شکر آب شد بینمون نمیدونم چرا مسائلمون حل نمیشه نمیدونم چرا نمیخواد خودشا اصلاح کنه خیلی خسته شدم گاهی فک میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم و باید این زندگی را تموم شده تلققی کنم اما دلم نمیاید تو این وسط قربانی انتخاب نادرست من و اشتباهات پدرت بشی واقعا سرگردونم جمعه هم سال بابابزرگ بود چقدر زمان زود میگذره انگار همین دیرزو بود که رو تخت بیمارستان بستری بود و تو تو دلم بودی و من هر روز میرفت بیمارستان همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذره جمعه بردمت مسجد با اینکه دلم نمیخواست اینکارا بکنم اما مجبور بودم پرستارت نبود که بزارمت پیشش تصمیم داشتم بزارمت پیش زن عموت که اونم نهایت لطفا نمود و زنگ نزد با اینکه بهش گفته بودم میخوام صدرا را بیارم اونجا اما زنگ نزد که بیار منم نبردمت قربونت بشم که مثل مردا با مامان اومدی مسجد بیشتر خوابیدی و وقتی بیدار شدی پسر گلی بود . خلاصه این روزا اوضع خوبی ندارم خیلی داغونم شاید برم پیش یه مشاور هر روز میخوام ازت بنویسم اما نمیتونم میام وب دوست جونا را میخونم اما حال نظر دادن و نوشتن رو ندارم دوست دارم تا بینهایت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر. فک کنم زمانی که صدرا عاشق بشم از غصه میمیرم شایدم ذوق کنم اما فکر کردن بهش خیلی سخته صدراجونم دوست دارم دوست دارم دوست دارم امروز دلم مخیواد واست از عشقم از علاقم به تو بگم میخوام بدونی که وقتی صبحها میدمت بغل پرستارت و تو با اون چشای نازت نگام میکنی چه حالی میشم میخوام بدونی که یه دنیا غصه و یه بغض وا نشده تا دم اداره همراهیم میکنه میخوام بدونی تو تمام ثانیه هایی که اینجا پشت این میز میگرونم به یادتم و لحظه ها را واسه رسیدن عقربه ساعت به ۳ میشمرم پسر نازم دوست دارم میخوم اینا فریاد بزنم دیروز مامان بزرگ و بابابزرگم از مکه اومدن دو ساتع و نیم تو فرودگاه منتظر بودیم پروازشون به موقع نشست اما تحویل بارشون و سایر کاراشون خیلی طولانی بود تو آفتاب دیروز حسابی سوختم و عرق ریختم وقتی دیشب دوش گرفتم خودما تو آینه دیدم تمام صورتم قرمز و متورم شده بود حسابی سوختم یه نی نی کوچولو همسن و سال صدرا هم با مامان و باباش رفته بود مکه انقدر تو لباس احرام خوشگل شده بود که دل میخواست ببوسمش امروز دوباره باید بریم خونشون چون مهمونی دارن اونم با این شرایط پوستی من وای که بدم میاد از این همه قرمزی و سوختگی روی پوستم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق مادری عشقی به وسعت تمام لحظه های زندگیست و تا زمانی که نوزاده کوچکی به نام فرزند را در آغوش نگیری این عشق و احساس را نمی تونی لمس کنی امروز بیش از همیشه تاسف میخورم به حال مادربزرگم که مادرم(فرزندش ) را از دست داده چرا که میفهمم از دست دادن فرزند چقدر سخته است , مادر بزرگ و پدر بزرگم الان مکه هستن رفتن زیارت خانه خدا , دوشنبه بر میگردن , خدا قسمت کنه یه روز با صدرا جونم بتونم برم یه عالمه عذاب وجدان دارم صدار از جلو چشمم دور نمیشه دشب یه کوچولو باهاش بلند حرف زدم و گریه کردم دارم میمیرم از غصه تا صبح نتونستم بخوابم همش بغلش میکردم فک میکردم باهام قهره آخه نمیخوابید ساعت 11 شب بود و نمی خوابید کلاف بود از خواب اما دلش نمیخواست بخوابه همش لج میکرد و میگفت تو کنارم بخواب تا منم بغلت کنم و شیر بخورم اگه واقعا شیر میخرود که یه چیزی سیر بود اما دلش میخواست بازی کنه منم خیلی خسته بودم و میخواستم بخوابم واسه همین یه داد کوچولو زدم که وای خستم کردی بخواب اینقدر نق نزن حالا هم داریم از غصه میمیرم که چرا اینکارا کردم یه کم گریه کرد و اونقدر رو پام تکونش دادم تا خوابید پسر گلم ببخشید واقعا ببخشید خیلی خسته بودم و کم تحمل شده بودم تمام زندگیم شده صدرا نمیتونم ثانیه ای بدون فکرش بگذرونم قربونت بشم که داری روز به روز بزرگ و بزرگتر میشی قد میکشی و کارای جدید میکنی یاد گرفتی که به سمت جلو هم حرکت کنی عاشق فرمون ماشینه وقتی تو ماشینیم فقط میخواد بره پشت رول قشنگ وایمیسه و فرمونه میگیره و جلوشا با دقت نگاه میکنه دیروز رفته بودیم دریا هوای ابری بود و یه کم بارون میومد چند دقیقه بردمش زیر بارون این نم نم قطرات بارون خورد به صورتش و یه نگاه خوشگلی بهم انداخت .اسش تازگی داشت خیلی خنده دار شده بود دلم میخواست همونجا بخورمش حسابی بعدشم که همش نگاه میکرد بیه برف پاک کن و تلاش میکرد بره بگیرتش و برخورد دستش با شیشه تلاشش را بی نتیجه میکرد عصری هم رفتیم خونه عزیز جونم و برگشتنی با مامان طلا و باباجون برگشتیم چون صدرا خان وقتی باباجونا میبینی بقیه را فراموش میکنه و دنبالش گریه میکنه به همین خاطر نشستیم تو ماشین باباجون و بابایی تنهایی اومد و صدرا همش در حال رانندگی بود یه ر جالبی که دیروز انجام داد بابا جون داشت طبق روال هر هفته بهش هفتگی میداد تا پولا گرفت جلوش صدرا هم کاملا دست دراز کرد و ازش دو دستی گرفت و ما همه ریسه رفتیم از خنده و من کلی خجالت کشیدم از الان پول شناس شده دو روزه بهش بیسکویت مادر با چایی میدم خوش اومده و با ذوق میخوره
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
این سومین باریه که این پستا مینویسم
چهارشنبه پنجم تیر ماه ۱۳۸۷ ساعت ۷ عصر مکان روبروی تلویزیون در حال تماشای کارتون و بازی و مامان در حال آشپزی و تهیه شام که متوجه می شه صدایی از صدرا به گوش نمی رسه یه سر به سالن و تماشای یه منظره جالب صدرا از جلوی تلویزیون به کنار میز رسیده و در حال کشیدن سیم شارزژر می باشد و ماما یه عالمه جیغ و ذوق و بغل و ماچ و چلوندن خیلی لحظه قشنگی بود صدرا چهار دست و پا میرفت البته نه به سمت جلو بلکه به سمت عقب خیلی با مزه خودشا بلند میرکد و میکشد عقب چند برا هم تونست از حالت دمرو به نشته در بیاد خیلی تلاش میکنه که بایسته وای که تندی دویدم و دوربینا برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتم دیگه سریال صدرا داره تکمیل میشه از لحظه تولدش تا الان ۴ حلقه فیلم تموم شده ولی خیلی اینکارا دوست دارم هر روز به مدت ۵ یا ۱۰ دقیقه ازش فیلم میگیرم بعدش تندی زنگ زدم به مامان طلا و گفتم صدرا تونست چهار دست و پا بره اونم کلی ذوق کرد و خدا را شکر کرد از چهارشنبه شب هم آب نداشتیم پمپ آبمون سوخته بود و آب قطره قطره میومد صبح پنجشنبه به صدار گفتم پسر خوبی باش و کثیف کاری نکن تا بریم خونه مامان جون بعد اونجا هر کاری خواستی بکن که صحبتما فایده نداشت و صدرا کار خودشا کرد و با یه مکافاتی تمیزش کردم که خدا داند بعدش رفتیم خونه مامان جون و بردمش حموم عصری هم خاله الهه اومد و کلی بازی ردیم و ذوقیدم تازه این گل پسر قند عسل تونست روروئکشم به حرکت در بیاره و جلو عقب باهاش بشه فکر کنم در طی یه سری عملیات انتحاری باید کلیه وسایل تزئینی دم دست جمع بشه تا از آسی صدرا به دور باشه جمعه هم از ظهر رفتیم خونه مادر شوهر گرامی و شب برگشتیم که بد نبود و حسابی خوابیدم بعد از نهار رفتم تو اتاق که صدرا را بخوابونم و بهش شیر بدم که خودم هم بیهوش شدم نکه صبح زود بیدار شده بود کاراما انجام بدم به علت نداشتن آب بیخوابی زیادی داشتم وقتی بیدار شدم دیدم ۴ ساعته خوابیدم مادر شوهر گرام گفت فک کنم یه ساله نخوابیدی اما امروز صبح با سر درد از خواب بیدار شدم چون بازم این کولر همسایه پایینی شد مکافات کولرشون از این عهد بوقیاست آخه یکی نیست بهشون بگی الان دیگه همه اسپیلت میزارن تو نمیخوای اینا عوض کنی فک کنم واسه عهد فتحعلی شاه یک صدایی میده که این ساختمون به لرزه در میاد اسمشا گذاشتم تراکتور دیشب به بابایی میگم تو این سه سالی که ما اینجاییم میتونستیم با همسایه ها پول رو هم بزاریم واسشون یه کولر میخریدم امروز باید برم محترمانه بهش بگم یه فکری بکنه دوستان عزیز که دوست دارن استخدام بشن نفت آزمون استخدامی گذاشته علاقه مند بودین شرکت کنید یعنی ثبتن نامه کنین و این آدرس www.e-reg.ir
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر عزیزم : تو ای محرمترین یارم تو ای مونس و غمخوارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم مامانا روزت مبارک
مامان کوچولو ، مامانایی که امروز اولین روز مادری یه که مادر شدین ، مامانایی که پارسال نی نی جوناتون تو شمکاتون بودن و الان تو بغلتون ، مامانایی که هنوز منتظر اومدن نی نی هستین و مامانایی ک نی نی هاتون واسه خودشون مامان شدن روز همتون مبارک ایشالله ۱۰۰۰ سال به این روز برسین و سالم و تندرست کنار نی نی هاتون باشین در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست صدرا جونم بهم کادو داد یه کادو خوب دیروز ۳ بار ماما گفت وای که مردم از ذوق خیلای قشنگ گفت مممممممممممممممماما روابطم با بابایی بهتره شده و فعلا طی یه صحبت ۳ ساعته رفع سو ظن شد و الان عشقولانه ایم
سالها پيش كه كودك بودم سر هر كوچه كسي بود كه چيني ها را بند ميزد به عشق و من آن روز به خود مي گفتم آخر اين هم شد كار؟ ولي امروز كه ديگرخبري از او نيست نقش يك دل كه به روي چيني است تركي دارد و من در به در وكوي به كوي پي بند زني مي گردم............ . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تولدت مبارک عزیز دلم پسر گلم 7 ماهه شد , 7 ماه از روزی که گرمای وجودت را لمس کردم گذشت اون روزها یه انسان فوق العاده کوچک بودی و با عشق و ولع منحصر بفردی شیر میخوردی و امروز عزیز ترین و شیرین ترین موجودی هستی که در این دنیای خاکی وجود دارد و من به آن عشق می ورزم , دلم می خواد تو تولد 70سالگی این مطالب رو بخونی و یادت باشه که چقدر برام مهم بودی و چقدر دوست دارم و چه روزهایی را با هم گذروندیم این روزا خیلی از لحاظ روحی داغون بابات یه اشتباهی انجام داده که فراموش کردن و بخشیدن تقریبا برام غیر ممکنه , روزها و ساعتهای سختی را تو هفته گذشته گذروندم پر از غصه که همراه با مریضی بود سرماخوردگی سختی که دوباره سینوزیتمو تحریک کرد و بعد از گذشت 2 سال منا به این نتیجه رسوند که باید بینیما عمل کنم حالا کی این تصمیم اجرا بشه خدا دانن اتند احوالات صدرا جوجو کار جدیدی که یاد گرفته جیغ کشیدن به حدی جیغ میکشه که برق از مغزت میپره بابا را با شدت میگه اما امان از گفتن مامان 360 در جه دور میزنه به جای اینکه چهار دستو پا جلو بیاد عقب میره عاشق بادکنکه غذاها خوردن رو هم خیلی دوست داره صبحها بهش صبحونه میدم تو خونه ساعت 7 زرده تخم مرغ تا ساعت 3 هم که شیر خشک و سرلاک و موز میخوره اما بعد از ظهر سوپ و فرنی یا حریره بادوم البته سوپ غذای هر روزشه موقع خواب هم حتما باید کنارش بخوابم و دستاشا بکنه و دهنم و انگشتاشا تا کفت دستشا ماچ کنم و امان از زمانی که از خواب بیدار بشه و کنارش نباشم شروع میکنه به گریه کردن و اما من هم موقعی که بیداره حسابی میچلونمش اونقدر پا و دستاشا فشار میدم و میخورم که گاهی کلافه میشه صدرا تو 7 ماهگی یعنی 27 خرداد : قد 74 سانتی متر و وزن 9 کیلو 350 گرم شکر خدا گفتن وزنش خوب شده و من هم بسی ذوقیدم
اینجا اولین باریه که دارم غذا میخوره
و این اولین باری که آب میخوردم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تعطیلات نه چندان جالبی بود
فقط خسته شدم و خوابم میاد شدیدا روز اول از صبح شدیم نظافت چی خونه و شستیم و سابیدیم و یخ حوض شکستم و خونه رو کردیم دسته گ آقای پدر هم که صبح گفت بیا بریم بیرون و یا بریم خونه مامان جونش یا جاری جون ما گفتیم نه امروز باید بمونیم خونه و بسی خونه تمیز کنیم تا آخر شب یا صبح چهارشنبه بریم شهسوار اما ساعت ۳:۲۰ دقیقه دایی مرتضی زنگ زدند که خونه ای تنهایی ئ منم یه تعارف کردم فقط تعارف که تشریف بیارین اینجا و در نتیجه گفتن که تشرفی می آوردن و آوردن و گفیتیم که میریم تا لاهیجان و میلایم اما تا از حخونه اومدیم بیرون بارون با شدت هر چه تموم تر شروع شد و در نتیجه تو شهر دور زدیم و شام خوردیم و اومدیم خونه فردا صبح هم حرکت نکریم چون داداش جونم شیفت بود زن داداش گرامی بعد از ظهرش شیفت بود خلاصه تو خونه موندیم پنجشنبه ساعت ۳ حرکت کردیم رفتیم شهسوار و جمعه ساعت ۱ رشت بودیم و تنها به سک سک اکتفا کردیم چون برادر عزیز عصر شیفت بودن و جمعه بعد ازظهر و شنبه ت آخر شب رفتیم خونه داداش جون و تعطیلاتمون با اومدن بردار گرامی )دایی جون) به خونه موندن گذشت اما مامان طلاو بچه ها رفتن قم و جمکران و کرج و بسی خوش بودن اندر احوالات صدرا کلی با دایی و زن دایی بازی کرد یه عالمه خوش بحالش بود که ۵ روز مامانش از صبح تا شب پیشش بود و بهش آویزون تا غریبه ها رو میبینه لج میکنه و گریه سر میده سه شنبه و چهارشنبه سوپ خورد اگه ساعت خوابش بگذره حسابی لج میکنه جمع شلوغو دوت نداره و تا برم یه مهمونی از دماغم میشه بیرون و عاشق اسباب بازیهای بادی شده حسابی هم شیرین شده با صدا میخنده و یه کم ناز دادانا یاد گرفته و میخوام بخور مش خیلی خوابم میاد دارم بیهوش میشم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط زهرا
|
|
||