تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers صدرا دردونه زندگیم

صدرا دردونه زندگیم

صدرا جوجو صدر نشین زندگیم

با تو برای تو تا همیشه

به زیبایی بارانی که در حال بارش است سالی نو را شروع کردیم

دردانه من قدم نهادن به افاز سومین سال زندگیت مبارک

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط زهرا| |

چه زود گذشت

   گویا همین دیروز بود که روی تخت اتاق عمل خوابیده بودم و به دکتر التماس میکردم که من نمیخوام زایمان کنم

چه زود گذشت زمانی که در اتاق ریکاوری بسر میبردم و احساس بد پوچی داشتم و از بودنم در ریکاوری آنچنان احساس بدی داشتم که با دیدن عزیز ترین موجود زندیگم (عمه نازنینم که تو امروز به نام زیبای مامانو=مامان جون میخوانیدش) اشک هایم سرازیرشد و تصور میکردم که تو را از دست دادم و زمانی که دایی مرتضی عکس زیبایت را نشانم داد تمام خوبیهای دنیا را به من هدیه دادند

روزی که دچار اسهال شدید به همراه تب شدی 13 فروردین سال 87 و زمانی که دکتر تشخیص داد دچار پونومونی شدی و باید در بیمارستان بستری شوی دنیا روی سرم خراب شد و در آن شب وحشتناک حضور همراه همیشگیمان خاله مرضیه مهربان دلگرمی بزرگی بود

شب هایی که تب میکردی و من و خاله مرضیه شب تا صبح بر بالینت بیدار مینشستیم و با کمک شیاف و پاشویه تبت را کنترل میکردیم

روزها و شبهای زیادی را در آغوش هم و به تنهایی گذراندیم

روز قدر امسال خدا تو را دوباره به ما داد عزیز جون جراحی چشم داشت و مامان جون همراهش به بیمارستان رفته بود من و تو خاله الهه  و دایی سجاد خونه بودیم تو در حال بازی بودی و من رفتم تو اتاق که نماز بخونم دایی سجاد داشت تلویزیون تماشا میکرد و خاله الهه تو آشپزخونه بود که یهو دیدم صدای جیغ خاله الهه به همراه جیغ دایی سجاد میاد  تا برسم به پذیرایی کمرم شکست  و هزار بار مردم یهو دیدم نشستی 2 تا مشکین تاژ رو ریختی رو زمین و صورتتو باهاش شستی وای خدایا جیغ های خاله الهه  ذره ذره نابودم میکرد بغل کرد و سر خورد افتاد من بعل کردم و اومدم برم سمت آشپزخونه سر خوردم و افتادم دایی سجاد اومد تورا بگیره ببره افتاد با هزار بدبختی رسیدیم به آشپزخونه و فقط صدای جیغ و گریه بود که شنیده میشد تا میتونستم صورتت رو شستم و داسس یحاد بهت میگفت چطوری تف کنی بالاخره شوینده رو شستیم و بهت شیر دادم آنقدر امام علی رو صدا زدم و تو رو ازش خواستم تا بهم برگردونت و آسیبی ندیدی که در همون لحطه مامان جون اومد و بردیمت کلینیک چشم پزشکی  و چشمت رو شستشو دادن لحظه های وحشتناکی ور تجربه کردیم (بماند که چطور خونه رو تمیز کردیم و چقدر سر خوردیم روی اون همه شوینده) اما میدونم که خدا به حق فریادهای عاجزانه ما تو را دوباره به من هدیه داد

این روزها وقتی چشم باز میکنم و تو را میبینم که چه آروم در کنارم خوابیده ای بیشتر عاشقت میشم

داری قد میکشی و بزرگ میشی و روز به روز مهربونتر

دردونه من عزیز دلم تولدت مبارک دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 9:36 قبل از ظهر توسط زهرا| |

دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه کمه

این جمله قشنگ دردانه من در آستانه 2 سالگی است که روزی هزار بار به من میگه مامان دوست دارم

وقتی شیر میخورم میگه مامان دست درد نکنه خیلی خوشمزه بود حتی اگه خواب هم باشه تو خواب هم میگه مامان دست درد نکنه

این روزا شیرین زبونیها و شیطنت هاش به اوج رسیده گاهی آنچنان آروم بازی میکنه و گاهی جنان کارهای خطر ناک انجام میده و به حدی شیطونی میکنه که واقعا نمیدونم باید چیکار کنم

از مبل بالا میره و سر میخوره میاد پایین روی میز می ایسته و صدام میکنه تا بغلش کنم بیارمش پایین و دوباره میره رو میز یاد گرفته خودشا میکشه رو صندلی اپن و میره روش

دیروز داشت تو اتاقش بازی میکرد یهو دیدم صداش در نمیاد و دویدم سمت اتاقش و دیدم نشسته روی صندلی و کامپیوتر رو هم روشن کرده و داره واسه خودش با  ماوس و کیبرد بازی میکنه میگم چیکار داری میکنی میگه نقاشی زنبور بازی

فعلا شرک و گارفیلد به اتمام رسیدن و این روزها همش میشینه پای " با نی نی " تمام شعرهاش رو هم یاد گرفته و میخونه همچنان بی بی تی وی قطع میباشد و به CD پناه برده ایم

دکترش گفت دیگه بهش فرص اسید فولیک نده چون 3 ماه خورده بسه فعلا نخوره یعنی هیچ آهن و یا ویتامینی نخوره خیلی تعجب کردم و ناراحت شدم هر چی گفتم آخه دکتر جون این دردونه من مینوره و هموگلوبینش هم پایینه مگه میشه دیگه آهن نخوره گفت آره نمیدونم چیکار کنم میخوام ببرمش یه دکتر دیگه به نظرتون چه کنم؟؟؟؟؟؟

البته خودم فعلا بهش Feroglobin میدم تا وقت دکتر خون شناسی بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

پرسه از شیر گرفتن هنوز به موفقیت نرسیده نمیتونم خیلی سخته خیلی وابسته است؟

همچنان در آغوش هم میخوابیم اینا چه کنم؟

 

اما اینک روی سخنم با توست

 با تویی که امروز که در حال خواندنی نمیدانم در چه سنی به سر میبری نوجوانی و یا دوران جوانی را سپری میکنی و یا در میانسالی نیز سر به اینجا خواهی زد؟

نمیدانم آیا خواندن این خاطرات برایت جالب است و خوشحال میشوی از ثبت وقایع زندگیت

نمیدانم

اما پسرم میدانی که آنقدر عاشقتم که با تمام شور به زندگی و فعالیت اجتماعی الان چندین ماه است در کنار تو بسر میبرم و جز در ساعتهایی که کلاس دارم از تو جدا نمیشوم فقط روزها و ساعتهایی به مهد میروی که من باید به کلاس بروم و آن هم آنچنان کوتاه است که وقتی به دنبالت می آیم می گویی مامان زود اومدی دنبالم

صدرای من گلایه کردن از روزهای زندگی شاید زیاد جالب نباشد اما گاهی آنچنان خسته میشوم که دلم میخواهد قید همه چیز را بزنم و تنها هدفی که مرا به ماندن و زندگی کردن و شاد بودن گره میزند تو و آینده توست

پس آنچنان زندگی کن و آنچنان بکوش که نتیجه تمام صبر و شکیبایم را بدهی

همیشه به نوک قله بیاندیش و اینکه باید به صعود آن دست یابی . همیشه به بهترین ها بیاندیش و بهترین ها را از آن خود کن

احترام را هیچ گاه از یاد مبر و بدان که هرآنقدر که احترام بگذرای احترام خواهی دید پس در همه حال حرمت نگه دار

و همیشه مواظب زبانت باش و بیهوده مگوی و بدان که زبان سرخ سر سبز بر باد دهد

گامهایت را همیشه در جهت مثبت بردار که در غیر اینصورت راه به بیراهی خواهی نهاد و به منفی بینهایت میرسی که دیگر هیچ برگشتی نیست

همیشه و در همه حال خدا را ناظر بر کارهایت بدان و هیچ گاه از یادش غافل مشو و بدان که همیشه همراهت است و اگر توکل کنی موفقیت و پیروزی از آن توست

دوستت دارم دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/16ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط زهرا| |
head>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس