|
|
|
|
|
چه بر سر ما اومده به خودم هستم من و تمام مامانایی که تنبل شدن افشان عزیز و شایلی عزیز و سایر دوستان چرا تنبلی و ننوشتن اپیدمی شده
امیدوارم که بتونم حداقل هفته ای یک بار پست بزارم این روزا و بهتر بگم این مدت کلافه شدم خسته ام باورم نمیشه وروجکی که تا چند وقت پیش سرشار از ارامش و لذت و امید بود الانه فقط وقتی میخوابه بهم ارامش میده نمیدونم چی شد که وروجکی که تا یک و نیم سالگی فوق العاده اروم بود و صدای گریه نوزادیشو نشنیده بود امروز ارزو میکنم یه لحظه فقط یه لحظه اروم بشینه و ساکت باشه نمیدونم چرا چرا چرا این وروجک انقدر شیطون و غیر قابل کنترل شده دیروز شاید حدود یه ساعت گریه کردم باورم نمیشه وروجکم اینقدر شیطون باشه دو روز پیش بردمش دکتر سرما خورده بود وای که به محض اینکه وارد اتاق دکتر شدیم شروع کرد به پریدن روی ترازو بعد پرید رو تخت و تمام اسباب بازیها رو برانداز کرد بعد که دکتر معاینش کرد و رفت دارو بنویسه رفت پشت میز دکتر و مهر دکترو برداشت دوباره پرید رو تخت و وسایل معاینه رو برداشت بعد پرید رو ترازو و ....اوضاعی بود تو داروخونه و تاکسی و خیابون و .... همه جا همینه به حدی شیطونی میکنه که دیگه دلم نمیخواد جایی برم بدبختیم اینه که حرفمم گوش نمیکنه اصلا اصلا اصلا فقط میخواد حرف خودشو به کرسی بنشونه خسته شدم خسته خسته خسته دیگه نمیدونم چه کنم و چطوری رفتار کنم همچین حرفای قلبمه سلمبه میزنه که کم مونده از تعجب شاخ در بیارم جالب تر اینکه هفته گذشته بردمش چشم پزشکی و وروجک عینکی شد و من یه غم بزرگ عین کوه افتاد رو سرم و وروجک همچین خوشحال بود و میگفت مامان من دعا کردم عین تو عینکی بشم میگم اخه حیفه چشمای به این خوشگلی بره پشت عینک میگه پس چرا تو عینک میزنی خب چشمای تو هم حیفه بعد نشسته همچین فرم انتخاب میکنه میگه نارنجی میخوام اصلا از فرم نارنجی خوشم نیومد با هزار مکافات تونستم یه فرم دیگه براش بگیرم
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 10.15 دقيقه روز يكشنبه 27 ابان 1386 بخش جراحي بيمارستان گيل و چشمم به عقربه هاي ساعت كه 10:15 را نشون ميده مونده و صدايي به وسعت زندگي در گوشم ميپيچد صداي گريه دردانه وجودم صداي گريه تو يعني شروع زندگي و ديگر چيزي نميفهمم وقتي چشمهامو باز ميكنم يادم نيست چه اتفاقي افتاده حس ميكنم اتفاقي واسه پاهام افتاده به پرستار ميگم من پا ندارم پس پاهامو گو حسشون نميكنم و پرستار با بخاري گرمي كه زير لحاف ميزاره بهم ياد اوري ميكني كه مادر شدم من مادر شدم و دردانه وجودم تولدت مبارك عزيزم تولدت مبارك عشق من تمام لحظه هاي زندگي و عمرم در لبخند تو خلاصه ميشود دوستت دارم
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح كه چشاتو باز كردي چفدر دوست داشتني تر از هميشه بودي وقتي بهت گفتم جوجه من تو هنوز بدنيا نيومدي فردا بدنيا ميايي و داستان تولدت رو برات تعريف كردم انچنان غرق لذت شدي و سعي ميكردي وانمود كني كه يه بچه كوچولو هستي كه غرق در شادي و عشق شدم 4 سال گذشت 4 سال از تمام روزهاي شيرين و سخت مادري گذشت روزايي كه نوزادي كوچك بودي ارام و بيصدا و تنها صدايي كه مي شنيدم صداي ناله هايت از دل دردهاي سه ماه اولت بود و بعد ان انقدر ارام بودي كه گاهي متعجب ميشدم كه واي بچه به اين ارومي و اما امروز انقدر پر جنب و جوش و شيطون كه باورم نميشه كه تو همون جوجه طلايي من هستي كه اروم و ساكت بود و امروز سرشار از انرژي و تحرك و شيطنت شده
|
||